در آستانه بهار دلم
جوجو کوچولوی من سلام. تو سونوی آخری که (۲۷/۱۱/۹۰)رفتم نمره
بیوفیزیکال ۱۰/۱۰ بود و این یعنی خدا رو شکر همه چیز خوبه.
شنبه (۲۸/۱۱/۹۰) بابا ع ر صبح زود رفت دنبال بقیه کارای خرید خونه
(در ادامه تلاشهای پنج شنبه گذشته) و تا ساعت ۴ بعد از ظهر بدو بدو
می کرد بنده خدا. ناهار خریده بود اومد با هم خوردیم و برام از کارایی
که انجام داده بود با خوشحالی تعریف کرد. منم خیلی خوشحال شدم
که بابا ع ر خوشحاله عزیز دلم.![]()
دوشنبه (۱/۱۲/۹۰) ساعت ۱۱ صبح یه قراری داشتم برای کار که اگه
بشه با انجمن ریاضی دانان جوان همکاری کنم. رفتم دفترشون و برام
توضیح دادن که میخوان وبسایتشون فعالتر بشه و مطالب ریاضی جالب،
آموزنده یا مقاله تو سایت گذاشته بشه.
اومدم خونه، با بابا ع ر رفتیم بیرون برای نهار. یه کوچولو هم برف اومد.
امسال هوا خیلی سرده دخملی. اصلا انگار نه انگار که اسفند از راه
رسیده. سوز میاد بدجورررررررررر![]()
اومدیم خونه. بابا رفت بازی کامپیوتری کنه طبق معمول و منم
استراحت کردم حدود یه ساعت. بعدش بیدار شدم رفتیم دکتر.
برگشت خیلی سرخوش و شاد بودیم هر دو و کلی پیاده روی کردیم.
این روزا همه اش داره اتفاقای خوب برامون میوفته.انرژی مثبتمون
فوران کرده در حد تیم ملی![]()
سه شنبه (۲/۱۲/۹۰) مامانی و علی کوچولو اومدن خونه مون. مامانی
برامون همبرگر خونگی درست کرد. تا شب پیشمون بودن و رفتن. هر
چی اصرار کردیم شب نموندن.
چهارشنبه (۳/۱۲/۹۰) با بابا ع ر رفتیم هفت حوض برای من لباس
خریدیم که تو آتلیه بپوشم. دقیقا همون چیزی که تو ذهنم بود خیلی اتفاقی
و زود تو اولین پاساژی که رفتیم پیدا کردیم. یه پیراهن بلند
سفید با گلهای کوچیک خوشگل. بعد من رفتم آرایشگاه و به خودم
رسیدم. رفتیم خونه مامانی لباسمو پوشیدم و سرویس عروسیمو ا
نداختم و رفتیم همون آتلیه عروسیمون. وای که چه خاطرات خوبی برام
زنده شد. بازم مثل همون دفعه منو بابا ع ر خانوم عکاس رو کلافه کردیم
تو ژست گرفتن. درست نمی فهمیدیم چی میگه و خنده مون میگرفت
بیشتر. تازه این بار با این وضعیت من و شکمم و کفش پاشنه ده سانت
عروسیم خیلی هم بیشتر خنده دار شده بود اوضاع. ![]()
اما من تمام سعی خودمو کردم که عکسای خوبی از کار در بیاد.
تازه کفش و پاپوشت و یکی از جورابات رو هم با خودم برده بودم و
باهاشون عکس گرفتیم. خیلی ناز بود همه چیز.
بعدش اومدیم خونه مامانی و شام اونجا بودیم. خاله شیما هم از یه
ماموریت دو روزه به گیلان اومده بود که علی کوچولو رو با خودش ببره
و همسرش هم اومد و حسابی جمعمون جمع شد.
یه ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم خونه. تو خونه هم بابایی یه مقدار
از من تو اتاق شما فیلم گرفت و دوباره رفت چسبید به بازی
کامپیوتریش!![]()
پنج شنبه (۴/۱۲/۹۰) مامانی و خاله شیما و علی کوچولوی عزیزم
اومدن پیشم و ساک منو و ساک شما رو جمع کردن که دیگه آماده
باشیم برای اومدنت. چون قراره حدود یه ماه بریم خونه مامانی و اونجا
باشیم. دستشون گلشون درد نکنه.![]()
شب هم که بابا ع ر اومد، کمی هندونه راهی بغل من کرد که رایکا تو
واقعا تواناییهای زیادی داری. تو واقعا زن توانمند و خوبی هستی و از
پس هر شرایط سختی برمیای و... کلی روحیه و انرژی مثبت
به قلب و روح و روان من منتقل کرد. خیلی به موقع و به جا.![]()
خب دیگه عزیزک نازم. دونه انارم. نفس صبحگاهی یک گل پونه
دوستت دارم اندازه تمام عشقم به بابا ع ر که نمیتونم بگم چقدره.




در آستانه بهار دلم
